تبلیغات
دانشگاه برتر و آینده ایران - مبانی معرفت‌شناسانه‌ی تحول در علوم انسانی

.

.
مبانی معرفت‌شناسانه‌ی تحول در علوم انسانی
نوشته شده توسط در ساعت 02:22 ب.ظ

این روزها چالشی که در علوم انسانی کشور مطرح شده «تغییر و تحول» در آن است. اما صحبت راجع به تغییر و تحول یک علم بدون شناخت ماهیت آن ممکن نیست. اشراف بر علوم انسانی فعلی، خاستگاه، تاریخچه و سایر ابعاد آن لازم است، تا متخصصان و استادان بتوانند به‌خوبی ضعف‌ها، ناهمگونی‌های فرهنگی و نقاط تاریک آن را بشناسند و به کمک داشته‌های علمی و فرهنگی بومی نقصآن‌ها یش را مرتفع سازند. بی‌شک تحولی که ما به دنبال آن هستیم تلاشی است به‌منظور تکامل آنچه امروز تحت نام «علوم انسانی» در مجامع علمی و دانشگاهی مطرح می‌گردد و نه حذف علوم انسانی و ایجاد نسخه‌ای جدید.
آنچه در ادامه خواهید خواند نظرات دکتر علی فلاح رفیع است که در گفتگو با فصلنامه مطرح شده است. در این گفتگو ایشان ضمن بحث در مورد اصطلاح علوم انسانی به‌نحوه‌ی شکل‌گیری آن در پارادایم‌های گوناگون براساس مبانی مختلف معرفتی و اعتقادی پرداخته و از همین رهگذر چرایی تحول در این علوم را در کشور تبیین کرده‌اند. حجت‌الاسلام فلاح رفیع تاکید ویژه‌ای بر معرفت‌شناسی داشته و معتقدند اگر در این حیطه اتفاق نظر ایجاد شود دستیابی به تحولِ مطلوب، بسیار آسان‌تر خواهد شد. ایشان در انتها استعانت به منابع معرفتی خطاناپذیر را تنها راه برون‌رفت از اختلاف نظرهای فعلی برشمرده و از این رو قرآن و سیره‌ی اهل بیت(علیهم السلام) را مناسب‌ترین محمل برای شکل‌گیری و پرورش علوم انسانی کارآمد دانسته‌اند.

وبلاگ دانشگاه برتر و آینده ایران - Www.Higher-Uni.MihanBlog.Com

- در ابتدا اگر ممکن است برای روشن‌تر شدن بحث، توضیح مختصری را در مورد اصطلاح و مفهوم «علوم انسانی» بفرمایید.
ضمن تشکر از اهتمام شما به این موضوع مهم، باید عرض کنم،در اصطلاح رایج، علوم انسانی به علومی اطلاق می‌شوند که با ابعاد روحی – معنوی انسان مرتبط‌اند و به جنبه‌های اجتماعی، سیاسی، حقوقی و مدیریتی می‌پردازند. در این اصطلاح امروزه علوم انسانی در برابر علوم طبیعی اعم از علوم پایه، فنی - مهندسی و پزشکی قرار داده می‌شود. اما اصطلاح دیگری را هم می‌توان برای علوم انسانی لحاظ کرد که هر چند مرسوم نیست، اما به نظر بنده می‌تواند به شفاف‌سازی‌ بحث ما یعنی تحول در علوم انسانی و ضرورت آن کمک شایانی داشته باشد. در این اصطلاح دوم علوم انسانی هر علمی را که توسط ابزارهای شناختاری انسان حاصل می‌شود در بر می‌گیرد؛ اعم از علوم انسانی مذکور در اصطلاح اول و علوم پایه، فنی مهندسی و پزشکی.
در مقابل این علوم، علم الهیات یا علوم دینی قرار داردکه مبنا و اساس آن‌ها ، انسان وابزارهای شناختاری او نبوده است. این علوم از طریق وحی و یاکسانی‌که از سوی وحی به عنوان مفسر و مبین‌آن تعیین شده و از عصمت برخوردارند حاصل می‌شود. بنده این دو اصطلاح را به اصطلاح خاص و عام از علوم انسانی تعبیر می‌کنم.

- به نظر شما چگونه می‌توان تحول در علوم انسانی به همین معنای عام را که اشاره کردید به نحوی منطقی توجیه کرد؟ آیا اساساً می‌توانیم برای این تحول عناصری را به عنوان مبنا معرفی کنیم؟
سوال خوبی است. ببینید!به طور منطقی، تحول را چه به معنای تکامل بگیریم و چه به معنای انقلاب و تبدل- یعنی چهEvolution بدانیم، چه Revolution-در هر دو معنا تحول در علوم الهی به هیچ وجه راه ندارد، بلکه در علوم غیر الهی یا علوم انسانی به هر دو معنای تکامل و تبدل، تحول نه تنها راه دارد بلکه حتمی و ضروری است.
البته کسانی در علوم الهی قائل به معرفت درجه یک و دو شده‌اند.معرفت درجه یک را حقیقت دین دانسته‌اند که واحد است و تغییرناپذیر و غیر قابل تحول و معرفت درجه دو را برداشت و علم انسانی از دین دانسته‌اند که تغییر پذیر و تحول‌مند است. معرفت درجه دوم را اگر بپذیریم- که مانعی هم از پذیرش آن نیست- به علوم انسانی مرتبط می‌شود؛ چرا که به برداشت انسان از دین باز می‌گردد و به پیش فرض‌های موجود در ذهن آدمی متکی است. معرفت درجه دوم به این معنا یک برداشت روش مندانه کاملاً مورد تایید دین نیست، بلکه بعضاً برداشتی غیر اصولی و یا تحمیلی به دین است. چنانچه آدمی با روش‌های ارائه شده از سوی دین با دین مواجه نشود و قصد تحمیل باورهای از پیش تعیین شده خود را بر دین داشته باشد، این‌گونه معرفتدرجه دوم، انسانی‌ وخطاپذیر است. معرفتی را می‌توان دینی و مورد تایید دین دانست که بر روش‌شناسی دینی مستند به منابع اصیل دینی بنا شده باشد. لذا معرفت‌های درجه دوم به معنایی که عرض کردم، موجب به غیاب بردن علم الهی نمی‌شود و نباید به معنای انسانی شدن یا نسبی‌گرایی معرفت‌شناسی دینی تلقی شود. البته این موضوع را در جای خود می‌باید جداگانه و به طور مستوفی مورد بحث و بررسی قرار داد.
به هر حال معرفت درجه دوم اگر با اتکا به روش‌شناسی علم دینی صورت پذیرد در عین حال که مورد پذیرش است به معنای تحول علم الهی نیست، بلکه به معنای تحول برداشت‌های انسانی از علم الهی است. لکن اگر متکی به روش‌شناسی علم دینی نباشد اساساً مورد پذیرش نیست.معرفت دینی درجه دو از نوع اول مشمول تحول تطبیقی است. این‌گونه تحول را می‌توان تطبیق عصری دانست. این تطبیق به معنای عصری‌گرایی در معرفت دینی نیست، بلکه به معنای دقیق کلمه تطبیق‌گرایی دینی است. عصری‌گرایی در معرفت دینی قابل پذیرش نیست، اما تطبیق‌گرایی روشمند دینی امری معقول و مقبول است.
پس به این معنا که عرض کردم در علوم الهی تحول معنا ندارد؛ چرا که علوم الهی ناشی از علم مطلق و خطا ناپذیر الهی است و از مصونیت برخوردار است. اما در علوم انسانی تحول به هر دو معنا نه تنها رواست بلکه ضروری و حتمی است؛ چراکه روش‌شناسی این علوم با خطا پذیری و تکامل گرایی تنافی ندارند. هم امکان خطا دارند و هم امکان تکامل. اگر چنین است همانگونه که در علوم طبیعی و یا انسانی به معنای عام تحول لازم و بلکه اجتناب ناپذیر است، تحول در علوم انسانی به معنای خاص هم به هر دو معنا لازم و اجتناب ناپذیر است، بویژه اینکه امروزه علوم انسانی در روش‌شناسی با علوم طبیعی اشتراک دارد؛ چراکه هر دو science یا علم تجربی است.
مبنای دوم وجود رویکردهای مختلف نسبت به انسان است؛ اینکه ما انسان را چگونه می‌بینیم و تفسیر ما از انسان چیست؟ آیا انسان موجودی صرفاً مادی و این جهانی است و یا موجودی هم مادی و هم غیر مادی است. آیا قلمرو سرنوشت انسان به این جهان ختم می‌شود و یا جهان دیگری نیز وجود دارد و حیات آدمی تا ابدیت امتداد می‌یابد.
این رویکرد‌ها در تعریف انسان، محتوای علوم انسانی را رقم می‌زند. این مبنا به انسان شناسی مکاتب مختلف مرتبط است.
مبنای سوم رویکردهای مختلف به جهان هستی است؛ اینکه آیا جهان منحصر در جهان مادی است یا نه؟ آیا جهان مبدائی دارد؟ آیا جهان غایتمند است؟هر گونه پاسخ به این سوالات رویکرد خاص خود را به علوم مرتبط به انسان در پی داردکه دستاوردهای آن کاملاً با یکدیگر متفاوت خواهد بود.این مبنا به هستی شناسی‌ها در مکاتب مختلف مرتبط می‌شود.

- بنابراین حضرت‌عالی معتقدید موضع‌گیری جریان‌ها‌ی فکری و مکاتب گوناگون نسبت به این مبانی که ذکر شد به دنبال خود، علوم انسانی سازگار با همان تفکر را پدید می‌آورد که الزاما نباید با انواع دیگر علوم انسانی یکسان و یا حتی سازگار باشد. آیا این‌گونه است؟
بی‌شکهمین‌طور است. علاوه بر این علوم انسانی در عین حال که تابعی از نظام‌های فکری و فرهنگی موجود است، خود موجب شکل دهی و یا استحکام نوع خاصی از نظام فکری – فرهنگی نیز می‌شود. لذا رابطه این دو نوع با یکدیگر رابطه داد و ستد متقابل است؛ نظام فکری – فرهنگی خاص که خود تابعی از نظام معرفت شناسی و هستی شناسی خاص می‌باشد،می‌تواند علوم انسانی از نوع خود را ترسیم کند. از آن سوی دیگر علوم انسانی مستند به معرفت شناسی یا انسانشناسی خاص، به مرور مستلزم نظام فکری – فرهنگی خاص خود است.برای ایجاد تحول در علوم انسانی، توجه به مبانی مذکور امری ضروری و اجتناب ناپذیر است.
بنابراین به این نکته باید توجه کرد کهمبانی با علوم انسانی رابطه علت و معلولی دارند. همان طور که هر زمین و هر بذری محصول خاص خود را به بار می‌آورد، هر یک از مبانی مذکور با رویکرد خاص خود علوم انسانی خاص خود را شکل می‌دهد و ما بدون اینکه بخواهیم چشم بسته علوم انسانی موجود را کنار بزنیم و یا چشم بسته همه آن را بپذیریم، ابتدا نیازمند تطبیق این روابط علت و معلولی بین این دو هستیم.

- به عقیده‌ی شما مهم‌ترین مبنا در تعیین ماهیت و شکل‌گیری علوم انسانی کدام است؟
به مطلب خوبی اشاره کردید، به نظر می‌رسد پراهمیت‌ترین مبنای تحول در علوم انسانی را باید در بخش معرفت‌شناسی و روش‌شناسی این علوم جستجو کرد. مبنای روش‌شناسی علوم انسانی  موجود، صرفاً متکی به روش تجربی رایج در علوم دیگر است و این نکته در روش‌شناسی حائز اهمیت بسیار است.

- یعنی به نظر جناب‌عالی غیر از تجربه، مجاری شناختاری دیگری نیز برای انسان متصور است؟
البته که چنین است، به نظر ما تجربه تنها یکی از منابع شناخت است و نه همه آن. در کنار تجربه منابع دیگری همچون شهود عقلی، مکاشفه، شهود حدسی و وحی قرار دارد. این منابع در عین حال که همه به جای خود معتبرند، اما از اعتبار یکسان برخوردار نیستند.به عنوان مثال شهود و مکاشفه در عین حال که از اهمیت بالایی برخوردار است، نمی‌تواند بدون تعیین معیارهای عینی و یک شاقول مطمئن، به خودی خود ملاک صحت و سقم گزاره‌ها در علم قرار گیرد؛ چرا که اینگونه اعتبار بخشی به مکاشفه می‌تواند زمینه‌ی سوء استفاده از آن را فراهم کند. عدم معیار واحد و اطمینان بخش در مکاشفه به هرج و مرج معرفت‌شناختی و آنارشیسم روش‌شناسی منجر می‌شود که نتیجه آن تضاد و حتی تناقض گزاره‌ها خواهد بود. یقیناً در این حالت یک رشته علمی تولید نمی‌شود. علم از یک سلسله گزاره‌های منسجم در باب یک موضوع واحد شکل می‌گیرد و چنانچه این گزاره‌ها تناقض نما باشند، بنیانی برای یک علم واقع نمی‌شوند.
بر این اساس ما نمی‌توانیم خواب و رویا و مکاشفه را مبنای دستیابی به گزاره‌های واقع‌نما و در نهایت شکل گیری یک شاخه علمی قرار دهیم. علم متشکل از قانون به معنای کشف روابط عینی موجود بین پدیده‌هاست. با اتکا به قانون، پیش‌بینی در علم امکان پذیر است و تا پیش‌بینی ممکن نباشد، علم ثمربخش نخواهد بود. اساساً پیش‌بینی متکی به کشف روابط بین پدیده‌هاست. به عنوان مثال چون رابطه‌ای بین مصرف فلان ماده غذایی با سلامتی انسان و یا بین رخداد حرارت و انبساط فلز وجود دارد، می‌توان پیش‌بینی کرد که در صورت مصرف فلان ماده غذایی سلامتی انسان حاصل می‌شود و یا با وجود حرارت انبساط فلز رخ می‌دهد. چنانچه این رابطه اتفاقی بوده باشد و یا به هر نحو از کلیت برخوردار نباشد، رابطه علی معلولی در آنجا محقق نمی‌شود و لذا پیش‌بینی هم ممکن نیست و در نهایت علم معنا پیدا نمی‌کند.

- خودتان اشاره فرمودید هرچند شهود، مکاشفه و رویا ممکن است هر یک منبع شناخت برای ما تلقی گردند، اما به دلیل عدم وجود معیار مشترک در بین همگان نتایج شناخت از این نوع به گزاره‌های متناقضی منجر می‌شود که عملا نمی‌تواند علم به معنای واقعی را بسازد. اگر چنین باشد پس باز هم باید بپذیریم با وجود منابع متعدد شناخت، در انتها فقط تجربه است که به‌عنوان نقطه‌ی اشتراک تمام افراد برای بناکردن یک علم قابل استنتاد و اتکاست!
در جواب سوال شما لازم می‌بینیم مطالبی را که اشاره کردم مختصری توضیح دهم. ببینید شکل گیری علوم نیازمند تحقق سه امر است: ضرورت، کلیت و کاشفیت. ضرورت یعنی وجود رابطه علی معلولی بین پدیده‌ها، کلیت یعنی برقرار بودن رابطه مذکور به شکل فراگیر و دایمی و سوم کاشفیت به معنای کشف این دو رابطه توسط انسان. شرط اول و دوم مربوط به واقعیت خارجی است و شرط سوم به دستیابی و شناخت آن رابطه توسط انسان بستگی دارد.
مقوله سوم که امری انسانی است از راه‌های مختلف انجام می‌شود که یکی از آن‌ها  تجربه حسی است. انسان با آزمایش در آزمایشگاه و تجزیه و ترکیب مواد و عناصر و حتی با تجربه توسط حواس غیر مسلح می‌تواند به روابط دست پیدا کند. همچنین به رابطه‌های موجود می‌توان از راه خواب و رویا و کشف و شهود نیز دست یافت. همین‌طور از راه عقل و تاملات عقلانی هم به برخی از آن روابط می‌توان آگاهی یافت؛ مثل کشف رابطه‌ی علیت بین پدیده‌ها که قانون تکوینی - عقلانی است.
همه سخن ما در این است که ما می‌گوییم همان‌طور که خواب و رویا و مکاشفه به خودی خود و بدون معیار نمی‌تواند مبنای علم باشد؛ چرا که خطاپذیر است و تعبیر‌ها و تفسیر‌های متعدد می‌پذیرد، اتکای مطلق و همه‌جانبه به تجربه حسی هم نمی‌تواندمبنای علم قرار گیرد؛ چرا که تجربه هم علاوه بر این که خطاپذیر است، تعبیرها و تفسیرهای متعدد را بر می‌تابد. هر چند تعبیر‌ها و تفسیر‌ها در تجربه حسی با تعبیر‌های موجود در رویاو مکاشفه متفاوت است، اما در هر حال از این بابت که هر دو می‌تواننددست‌کم در بعضی موارد مستند به واقعیت نباشند، یکسانند.
یافته‌های عقل نیز می‌بایست معیار‌مند باشند. علم منطق به عنوان شاخه‌ای که چارچوب‌های استدلالی عقل را تعیین می‌کند، در همین راستا شکل گرفته است. استدلال عقلانی خارج از چارچوب‌های منطقی قابل اعتماد نیستند، اما در همین چارچوب‌ها آفت‌های مغالطه راه می‌یابد که باید آن‌ها  را نیز شناخت و از آن‌ها  پرهیز نمود.

- در این صورت ما دیگر نمی‌توانیم ادعا کنیم قطعیتی وجود دارد. در واقع زیر سوال بردن تمام ابزار و مجاری کسب معرفت و به چالش کشیدن آن‌ها  به نوعی پایه‌ی تمام استدلالات و اصول حاصل از این شناخت‌ها را متزلزل خواهد کرد. آیا این آغاز شکاکیت نیست؟
این واقعیت بدیهی است که علوم بشری به طور کلی و علوم انسانی به طور خاص به دلیل خطاپذیر بودن روش‌شناسی و منابع شناخت آن‌ها رو به رشد و تکامل پذیر‌اند. البته همه گزاره‌ها مشمول این حکم نیستند، بلکه در علوم مختلف اعم از علوم تجربی و علوم عقلی گزاره‌های بسیاری یافت می‌شوند که خطا ناپذیر و از این رو تغییر ناپذیراند، لکن این حکم درباره همه گزاره‌های علوم جاری نیست.
در اینجا به این نکته باید توجه کرد که خطا‌پذیری لزوماً به معنای عدم کارایی گزاره‌های خطاپذیر و رشد یابنده نیست، بلکه اکثر گزاره‌های موجود در علوم بشری به دلیل تبیین‌گری واقعیات و کارکرد محدود به زمان و مکان آن‌ها  تا اثبات خطا‌پذیری، کارکرد مطلوب خود را دارند. در این زمینه می‌توان نظریه هیأت بطلمیوسی و اتم را مثال زد. هیئت بطلمیوسی در عین حالی که بعدها رد شد، اما نظریه‌ای بود که از رخداد‌های جهان تبیینی، منسجم و فهم‌پذیر ارائه می‌داد. همچنین اتم درعین‌حال که وجود خارجی ندارد، اما هم تبیین‌گر رخدادهای جهان مادی به نحوی قابل فهم و کارکردگرایانه است و هم بسیاری از نظریه‌های تحت پوشش فرض آن تبیین پذیراند.
نتیجه‌ای که از این بخش می‌گیریم این است که رشد و توسعه علوم انسانی به خودی خود مستلزم تحول به معنای تکامل و یا Evolutionاست. البته تحول به معنای انقلاب که به طور کلی یک علم در سطح پارادایم،  موضوع و مسایل و همه گزاره‌ها دچار تغییر حداکثری واقع شودبه ندرت در علوم رخ می‌دهد.

- پس اگر درست متوجه شده باشم ما در عین تلاش برای کسب شناخت صحیح به کمک ابزار مختلف، برای استفاده در امر ایجاد یا تقویت علوم، همواره باید احتمال خطا را حفظ کنیم و بکوشیم میزان صحت و گستره‌ی معرفت خود را افزایش دهیم.
دقیقاً! پذیرش تحول در علوم امری معقول، منطقی، علمی و حتی عرفی است. کسی نباید از نام تحول وحشت کند. علوم انسانی موجود در غرب نیز به طور مرتب دچار تحول به این معنایی که عرض کردم می‌شود. هم اکنون روزانه و بلکه کمتر از روز نظریه‌های جدید در همه علوم مطرح می‌شود و اصل طرح این نظریه‌ها صرف نظر از میزان واقع‌نمایی و عدم واقع‌نمایی یا درستی و نادرستی آن‌ها، نشانگر پویایی ذاتی علوم بشری اعم از طبیعی و انسانی است. با این تفاوت که تحول گاهی در سطح مبانی صورت می‌گیرد و گاهی در سطح نظریه‌ها و روبناها.
این را عرض کردم تا بگوییم عده‌ای که از واژه تحول نگرانند، این واقعیت را مد نظر داشته باشند که تحول جزو ذات حیات بشری در همه ابعاد و زمینه هاست که از نبود آن باید وحشت داشت و نه از بود آن.
اساساً ویژگی وجودی انسان در مقایسه با موجودات دیگر به دلیل برخورداری از منابع شناختاری مثل تجربه حسی، عقل، شهود و مکاشفه، این است که مرتب رشد می‌کند و بالنده می‌شود. این صیرورت یا  شدن(Becoming) به قول فیلسوفان در کل عالم هستی جریان دارد، منتهی در غیر انسان اختیاری نیست و در انسان در برخی موارد از جمله علوم،اختیاری و از روی آگاهی و انتخاب است.
این نوع رویکرد به تحول که از واقعیت‌شناسی حیات بشری نشات می‌گیرد، امری نه تنها دور از انتظار نیست، بلکه حتمی و اجتناب‌ناپذیر است.

- اما باز هم به همان ایراد قبلی بازمی‌گردیم که اگر ما هیچ منبع شناخت خطاناپذیری نداشته باشیم، آنگاه دیگر نمی‌توانیم اطلاعات حاصل از سایر ابزار معرفتی را برای ارزیابی صحت و سقم به یک معیار متقن عرضه کنیم. آیا در این صورت همان مسئله‌ی شکاکیت، عدم قطعیت، و هرج و مرجی که به آن اشاره کردید، ایجاد نخواهد شد؟
سوال کاملاً به جایی را مطرح فرمودید. مطلب اصلی در اینجا این است که آیا همه منابع شناختاری انسان خطاپذیراند یا  نه؟ آیا منبعی را می‌توان یافت که خطا ناپذیر باشد. این همان نکته کلیدی و اصلی در معرفت‌شناسی علوم است که توجه و عدم توجه به آن در سرنوشت علوم به طور کلی و علوم انسانی به طور خاص اثرگذار است.این موضوع بسیار مهم در تحول، متاسفانه بعضاً در بین جامعه نخبگان ما نیز مورد غفلت واقع می‌شود که این غفلت آسیب جبران‌ناپذیری بر پیکره علوم انسانی و بلکه بر فرهنگ عمومی وارد می‌سازد.
در فرهنگ‌ها و ادیان مختلف حتی با توجه به اعتقادات و باورهای دینی، به ندرت منابع خطا ناپذیر یافت می‌شود. از بین منابع شناختاری تنها متون مقدس دینی و یا برخی آثار متکی به تجربه‌های شهودی و مکاشفات عرفانی از این قابلیت برخوردارندکه خطاناپذیر باشند. اما در عین حال متون مقدس در ادیانی همچون یهودیت و مسیحیت که جزء ادیان توحیدی هستند، حتی به اعتقاد و اعتراف پیروان آن‌ها  بشری و خطاپذیراند.
راجع به تجربه‌های عرفانی همچون کشف و شهود نیز به طور اختصار توضیح عرض کردم که به دلیل تعدد آن‌ها حتی در موضوع واحد از یک سو و تفسیر و تعبیر پذیری با توجه به افراد مختلف و فرهنگ‌های گوناگون از سوی دیگر، نمی‌توان اعتماد راسخی برآن‌ها  داشت وآن‌ها  را مبنای علم قرار داد.
درباره متون مقدس دینی، چنانچه به دلایلعقلانی و تجربی غیر قابل تردید، اتکا آن‌ها  به وحی تحریف نشده و مصون از خطا اثبات شود، قابل اعتماد خواهند بود و می‌توانند مبنای علم واقع شوند.
لکن در بین متون مقدس ادیان تنها قرآن به دلایل متعدد، مثل عدم امکان هماوردی برای آن و جنبه‌های مختلف اعجاز همچون ترکیب ظاهری، اعجاز علمی- محتوایی و اعجاز صدوری آن، بدون تردید از جانب خداوند حکیمی که عالم مطلق و قادر مطلق است، نازل شده است. تحریف پذیریقرآنبه دلایل عقلی و تجربی در جای خود به اثبات رسیده است. این اعتقاد همانگونه که عرض کردم درباره متون مقدس دیگر حتی کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان وجود ندارد. بر همین اساس قرآن یقیناً منبعی خطا ناپذیر است.


- ولی خود قرآن هم مشمول تفسیرها و تعبیرهای گوناگون است. اگر ما آن را تنها منبع خطاناپذیر شناخت بدانیم باید اصل و منظور واقعی کلام آن را دریابیم تا به آن تمسک جوییم. برای این معضل راه حلی وجود دارد؟
بله. در کنار قرآن منبع دیگری که خطاناپذیری آن با استناد به قرآن و دلایل محکم عقلی ثابت شده است، سیره و سنت پیامبر اسلام (صلوات الله علیه و آله) و امامان منصوب از جانب آن حضرت قرار دارد. این منبع دوم که سنت اهل بیت عصمت نامیده می‌شود، مفسر و تبیین گر قرآن است. بنابراین محور در معرفت شناسی اسلامی قرآن خواهد بود و معیار سنجش حق و باطل گزاره‌ها در علوم انسانی نیز قرآن می‌باشد. منبع دوم یعنی کلام پیامبر و امامان (علیهم السلام) نیز در صورت عدم مخالفت صریح و روشن با قرآن قابل اعتنا و معیار است. پس قرآن و سنت معصومین (علیهم السلام) دو منبع خطا ناپذیر در اسلام می‌باشند.
تفسیرها و تعبیرها از قرآن می‌باید اولاً مستند به روش‌شناسی خاص قرآنی و ثانیاً مبتنی بر تفسیر مفسران حقیقی قرآن باشد.


- منظور شما لزوم استخراج تمامی علوم از متن قرآن و سیره‌ی اهل بیت (علیهم السلام) است؟! اگر چنین باشد تمام علوم انسانی را نیز باید از همین منبع استخراج کنیم و یا مستند به آن بدانیم؟
البته معیار سنجش بودن قرآن به این معنا نیست که تک تک گزاره‌های علم، بویژه علوم انسانی از قرآن قابل استخراج است و یا می‌بایست مورد تایید مستقیم قرآن قرار گیرند، بلکه منظور اینست که حاصل و محتوای گزاره‌های علمو یا روح حاکم بر گزاره‌ها در هر علمی نباید مخالف با قرآن و رهنمودهای انسان شناسانه و هستی شناسانه این کتاب مقدس باشد.
بنابراین علوم انسانی در اسلام نمی‌تواند مخالفت صریح با اصول، باورها و قطعیات قرآنی داشته باشد.
پس هم اساس علوم انسانی و هم تحول در آن می‌بایست بر مبنای قرآن باشد. این منبع خطا ناپذیر در ادیان دیگر وجود ندارد. در حالی که روش‌شناسی علوم انسانی، تجربه حسی می‌باشد که خطاپذیر است.
علوم انسانی موجود از این نظر که محصول تجربه حسی و عقلانیت بشری است، تا آنجایی که با باورهای اصولی و چارچوب‌های فکری قرآن و منبع خطا ناپذیر کلام و فعل معصومان (علیهم السلام)مخالفتی نداشته باشد، قابل اعتماد و باور است و می‌تواند مبنای عمل قرار گیرد.
در غیر این صورت نه قابل اعتماد است و نه می‌تواند مبنای نظر و عمل قرار گیرد. از آنجایی که علوم انسانی موجود در جامعه ما وارداتی و روش‌شناسی آن صرفاً تجربه بشری است،هم در مبانی و هم در گزاره‌ها بعضاً مخالف دستاوردها و رهنمودهای وحیانی است. بنابراین تحول آن‌ها  در جامعه‌ی اسلام بنیان و مبتنی بر مبانی قرآنی، امری حتمی و قطعی است.


- در انتها می‌خواستم خیلی کوتاه دیدگاهتان را در مورد چگونگی، الزامات و شرایط تحول در علوم انسانی بفرمایید؟
البته چگونگی رخداد تحول در جای خود می‌بایست به طور مفصل مورد بحث و بررسی قرار گیرد، ولی اجمالاً تحول علوم انسانی علاوه بر جرات مبتنی بر عقلانیت و به دور از بلند پروازی، تخصص و تبحر در دو قلمرو را می‌طلبد:
یکی تخصص در معیار و منشا سنجش که اسلام و قرآن است و دیگری تخصص و تبحر در علم مورد تحول، که هر یک از علوم انسانی و نظریات مطرح  آن می‌باشد.
نبود هر یک از این دو تخصص، تحول مطلوب و مورد انتظار برای یک جامعه اسلامی را دچار تردید جدی می‌کند.
لازمه دیگر این تحول در بخش چگونگی آن، آزاد اندیشی است که در جای خود به طور مفصل درباره آن سخن گفته ایم(*). اما آنچه در اینجا لازم است ذکر کنم، ورود صاحب نظران و نخبگان برخوردار از انصاف علمی و در عین حال معتقدبه باورهای مبتنی بر عقلانیت اسلامی در این میدان است.
موضوع تحول و انجام آن، بسیار دراز دامن و نیازمند حوصله، تخصص، تعهد، انگیزه، فداکاری، وقت گذاری، جرات و باورمندی و در یک کلام اجتهاد است.

پی‌نوشت:
*ر.ک. علی فلاح رفیع، مقاله «از آزاداندیشی تا تولید علم؛ بایسته‌ها و نبایسته‌ها» نشریه دانشگاه تمدن ساز، وزارت علوم، تحقیقات و فن‌آوری، ویژه نامه بزرگداشت مقام استاد، اردیبهشت 1390

منبع: سایت فصلنامه تحول در علوم انسانی